• وبلاگ : 
  • يادداشت : امامت در كودكي(قسمت اول)
  • نظرات : 1 خصوصي ، 18 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + يه آشنا 

    سال نو آمد. پاکي قدمش را حس مي کنم. نمي دانم چه حسي بود؛ وقتي که سال نو شد؛ تمام وجودم سرشار بود از شادي. و من که منتظر هر چيز بودم جز شادي! نمي دانم اين چه معجزه اي ست که گذشته را کمتر به خاطر دارم. انگار سالي که کهنه شديم، در نظرم محو شده ست. انگار تلخي هايش دستشان به اين سوي زمان نرسيد. انگار که زمين در اين دورِ خورشيد برنده شد و گذشته را جا گذاشت. حتي شب آخر را. شب آخر را که تنهايي را بالا آوردم.. دلم مي گيرد. باشد.. تاب و توان دل بيش از اين هاست.

    بوي عيدي، بوي توت، بوي کاغذ رنگي... نداشتمشان. اما صداي حاج سعيد دلنشين بود. مثل صداي تو. بعضي ترانه ها "آفريده" مي شوند. امسال همه چيز فرق مي کند. همه چيز مهم است. صداي تو مي گفت "ما" شده ايم. آيند? من آمده ست انگار. و من از اين آينده راضي ام. و آينده از من.. نمي دانم؟

    دلم لک زده براي روزهاي بي نگراني. روزهاي آرام. شايد بزرگترين هديه ام در اين سال کمي آرامش باشد. لحظاتي که در اين چند سال آخر گم کردمشان. تمام فکرهايم به دو سوال مي خورد و فرو مي ريخت.. مي شود؟ نمي شود؟ و سرگيجه ام نگذاشت بفهمم از اين همه تقلا چه مي خواهم. "چرا" هايم زمان کشت و به "نقطه" نرسيد. سال هايي که مهمترين واژه ام را به چالش کشيد. ايمان را. سال هايي که ياد گرفتم فکر کنم. ذهنم باد کرد و زاييد. و طفل نوپايش راه رفت و افتاد و افتاد و افتاد.. آنقدر حواسم از پي اين طفل رفت، که دلم گم شد. آرامشم گم شد.. و اين تازه اول راه بود. راهي که مي دانم هنوز هيچ نرفته ام. هر قدم که بر مي دارم انگار جاده کش مي آيد. و مي فهمم که چقدر نمي دانم. سوال ها، ناهنجار ها، دو راهي ها و چند راهي ها از پي هم مي آيند و منِ دلشده را آرامش مي کشند. از اين همه، خسته نيستم. هرگز. هنوز هم اشتياقم در دانستن و پيش رفتن در جاده اي که قدم هايش لذت دارد، درونم زنده ست. ولي آرام نيستم. آرام ندارم. و آرامش چيز ديگري ست. و اين چند سال که تلخي کم نداشت، بيش از همه صبرم را آزمود. چه بسيار که صبور نبودم و سوختم.

    حسرت روزهاي آرامي که داشتم و مي دانم که "بود"، زير پايم را خالي مي کرد. و مي دانستم اين راهي که آغاز شده ام، برگشت ندارد. گذشته را جا گذاشتم. بايد بروم. بايد بروم.. فقط دلم کمي آرامش مي خواهد. روزهاي آرام نه! فقط کمي آرامش. و اين همان هديه اي ست که کاش سال نو آورده باشد. سالي که آمد و من حسي داشتم. نمي دانم چه حسي بود. و منتظر هر چيز بودم جز ...

    ------------------------------------